![]() ![]()
|
|
ما مسلمانیم! می گم ما مسلمانیم! چرا؟ چرا نداره خوب مسلمانیم دیگه! دلیل! آهان دلیل می خوای. خوب به هزار دلیل. باشه برات می گم، الان دلایلش رو برات ردیف میکنم. اگه به کشور ما بیایی و با مردم ما آشنا بشی می بینی که ما به دستورات پیامبرمون(ص) و اسلام عمل می کنیم. همه ی مردم ما در کنار هم با صلح و صفا زندگی می کنند هیچ کس به حقوق دیگری تجاوز نمیکنه همه به همدیگه احترام می گذارند همدیگه رو مسخره نمی کنیم همه مردم از هر قوم و نژاد و فرهنگی در کنار دیگران احساس آرامش می کنند همه ما نه تنها به همکیشان خودمون بلکه به انسانهای دیگر در دیگر ادیان و کشورها هم احترام می گذاریم و دوستشون داریم هیچ زمانی به هیچ کس ظلم نمی کنیم معیار برتری در میان ما به هیچ وجه پست و مقام و پول و ثروت نیست بلکه فقط با تقواترین افراد در بین مردم محترم ترین افراد هستند انسانها با درجه ی علم و معرفتشون به درجات عالی می رسند در بین مردم ما به هیچ وجه ریاکاری وجود نداره ما به هیچ وجه دروغ نمی گیم ما هرگز دروغ نمی گیم ما در هیچ شرایطی دروغ نمی گیم ما دزدی نمی کنیم ما مال مردم رو نمی خوریم ما به دوستانمون و به انسانهای دیگر تهمت نمی زنیم در جامعه ی ما از " طبقات اجتماعی " خبری نیست سالها پیش پیامبر ما این مفهوم رو نابود کرد و امروز نیز در میان مردم ما این عبارت معنانداره همه ی افراد جامعه با هم برابر و برادرند و از همه مهمتر ما با تمام وجودمون به توحید معتقدیم توحید بله این کلمه ی مقدس که در روح و جسم و جان ما ریشه داره ما طاغوت نمی پرستیم و جز خدا به هیچ چیز و هیچ کس پناه نمی بریم و فقط از خدا می ترسیم ما پول پرست نیستیم ما قدرت پرست نیستیم ما به خاطر پست و مقام آبروی دیگران رو نمی بریم ما به خاطر اغراض سیاسی همه انسانیت و شرف رو نابود نمی کنیم ما به خاطر پول زندگی دیگران رو نابود نمی کنیم نه ما مثل دیگران بنده ی پول نیستیم، بنده قدرت نیستیم ما فقط بنده ی خدا هستیم راستی داشت یادم می رفت ما نه تنها خودمون مسلمانیم بلکه حکومتمون هم اسلامیه توی حکومت ما به هیچ کس ظلم نمیشه همه امکانات به عدالت تقسیم میشه همه ی مسئولان با تمام وجود برای آبادی کشور تلاش می کنند همه سر جای خودشون قرار دارند همه ما برای استقلال و عزتمون حاضریم همه نوع سختی رو تحمل کنیم در حکومت ما از سیاست بازی و حق کشی خبری نیست علم و مدیریت عالی مسئولان باعث عمران و آبادی کشور شده مردم در رفاه کامل به سر می برند هیچ کس گرسنه نیست ببین دیگه کافیه کاملا متقاعد شدم که شما مسلمان واقعی هستین راستش می دونی چیه دارم فکر می کنم که شما چقدر خوشبختین با این توصیفات من فکر می کنم کشور شما کشور امام زمان (عج) باشه. آره آره درسته تو چقدر باهوشی کشور ما مملکت امام زمانه و ما هم همگی سربازان آقا. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 16:3 توسط سوتک |
|
|
قلمم با انگشتانم همراهي نمي كند ٬ خواستم از مرگ بنويسم ٬ به نقطه اي رسيده ام كه احساس مي كنم مرگ نعمتي بيكران است مرگ اتفاقي است كه مانع مي شود كه ببيني ما انسان ها در چه زمانه اي بسر مي بريم زمانه اي كه يك انسان ٬ انسان ديگر را غريبه مي داند و از او فرار مي كندو... نمي خواهم نوشته هايم رنگ سياهي بگيرند : چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است با اينكه مرگ را شيرين مي بينم ولي باز هم مي خواهم هر چه بيشتر در اين كوره بسوزم ٬ مي خواهم زمانه بيش از اين آشفته ام سازد ٬ اي مرگ زماني بديدارم بشتاب كه بي طاقت ترين لحظه زندگي ام باشد ٬ لحظه اي كه از زمين بريده باشم و فقط راهم به سوي آسمان باز باشد ٬ اي مرگ همانگونه كه حلاوتت را به علي (ع) چشاندي قطره اي از اين حلاوت را بر من نيز بچشان ٬ اي مرگ تو چه فرشته اي بودي كه علي (ع) در لحظه ديدارت فرياد مي زند: فزت و رب الكعبه اي مرگ تو با چه حلاوتي بر علي (ع) وارد شدي كه انس علي (ع) به تو بيشتر از انس بچه ي شير خواره به سينه مادرش است. اي زمانه شلاق سختي هايت را بر گرده ام روانه ساز تا تمام وجودم شعله شود ٬ اي زمانه تنهايم بگذار تا بتوانم خدايم را در سخت ترين لحظات تنهايي ملاقات كنم ٬ اي زمانه قلبم را از تنهايي سرشار ساز و هركه و هرچه كه هست را زا اين خانه بزدا ٬ چرا كه معشوق نظري به سوي عاشق دارد ٬ او كه مرا خالصانه دوست مي دارد او كه هيچوقت تنهايم نگذاشته ٬ او كه نعمت زندگي را بر من ارزاني داشت او كه خوبي را به من آموخت او كه مجموع زيبائيهاست. اي خدايي كه مرا از عدم بوجود آوردي ٬ اي خدايي كه نعمت مادر و خانواده را به من ارزاني داشتي اي خدايي كه مادر اين فرشته محبت را نگهبان من ساختي . من هيچوقت از به دنيا آمدن گله نخواهم كرد حتي اگر دليل بوجود آمدنم را يك لحظه حضور در كنار مادر ببينم برايم كافي است. خدايا اين چه موجود غريبي است كه حاضر است سخت ترين لحظات را تحمل كند ولي يك لحظه بچه اش را خوشحال ببيند . خدايا تو چقدر بر من مهربان بودي كه مادر را آفريدي تا من انسان در خود نشكنم . بي شك آغوش گرم مادر دستان پر مهر توست ٬ بر پيشاني مادرم و بر دستان مهربانيت بوسه مي زنم. خدايا كمك كن تا مادرم را گراميتر بدارم ٬ خدايا به همه مان كمك كن تا پشت آغوش گرم مادر مهرباني تو و خوبي تو و عزيز بودن انسان در محضر تو را ببينيم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 مرداد1387ساعت 13:25 توسط سوتک |
|
|
از براي تو مي نويسم ٬ اي عزيزي كه رفتن را بر ماندن ترجيح داده اي... اي عزيزي كه غربت را بر زندگي غم آلود و سرشار از سختي وطن ترجيح داده اي.
اگر از اين بيابان به سلامتي گذشتي به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 17:53 توسط سوتک |
|
|
چگونه ممکن است کسی علی را بشناسد و او را نستاید و به او عشق نورزد؟ اما! اگر ثمری میداشت محبت تنها بدون شناخت علی، ما باید به نتایج بزرگ میرسیدیم. زیرا امکان ندارد جامعه و ملتی علی را بشناسد، مذهب علی را بفهمد ولی از محرومیت های فراوانی که جامعههای عقبمانده دارند، رنج ببرد. اگر ملتی برای علی اشک میریزد، کسی که در قلبش موج میزند محبت علی، اما سرنوشت خود و جامعهاش سرنوشت خوبی نیست و دردناک است، معلوم است که علی را نمیشناسد. معلوم است که تشیع را نمیشناسد. گرچه شیعه است و گرچه "علی شناس" که نه، "علیپرست" باشد." دکتر علی شریعتی "میلاد مسعود امام علی (ع) مبارک"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 21:14 توسط سوتک |
|
|
وقتی به اطرافم می نگرم و دنیای خشن پیرامونم را می بینم دلم می لرزد.بارها از خودم پرسیده ام که ما انسان ها چرا اینقدر از هم دوریم...چرا دستگیری از همدیگر را از یاد برده ایم...کاش می توانستم که بر بام خانه مان بایستم و به هر کسی که از کوچه مان می گذرد گلی نثار کنم و او نیز با لبخند مهربانانه اش جوابم دهد...کاش می شد این چهره های عبوس این چهر های خشن را ندید...کاش می شد مهربانتر بود....کاش چشمانم تیتر روزنامه ها را نمی دید...ای ترسناک ترین دشمن انسانیت ای انسان از ترس تو به کجا پناه برم...آه که بغض گلویم را می فشارد...خدایا تنها کس من تویی...خودت مرا از شر خودم نجات بده ...نگذار تنها بمانم...نگذار این غده های چرکین آلوده ام سازند........ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 10:59 توسط سوتک |
|
|
چند شب پیش با آرش کمانگیر تو کافی شاپ رستم دستان قرار داشتم. قرارمون ساعت 9 بود که من یه ده دقیقه دیر کردم آخه ترافیک سنگین بود دو تا اسب بالدار با هم تصادف کرده بودن 110 هم که دیر رسید و این شد که ما دیر کردیم. خلاصه وقتی رسیدم دیدم آرش پشت یکی از میزها نشسته و با یه نگاه معصومانه و پر از غصه به سقف خیره شده. رفتم جلو و از رستم دستان که پشت گیشه داشت پول می شمرد پرسیدم آرش کمانگیر چشه؟ به نظر می یاد تو خودش باشه. رستم یه نگاه به آرش کرد و گفت: آرشو می گی هه هه هه این پسره عاشقه دیگه جوونیه و هزار درد بی درمون دختره جوابش کرده. راستش دلم براش سوخت زیر لب گفتم: بسوزه پدر عاشقی. رقتم طرفش نزدیکش که رسیدم بهش گفتم: ای بابا بی خیال دلواپس چی هستی؟ مگه دختر قحطیه خوب این نشد یکی دیگه این همه حورالعین بهشتی. سرشو بالا آورد و یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت: دختر کیه عشق چی چیه. بعد دستمو گرفتو برد تو یه اتاق که یه تلویزیون بزرگ داشت. رفت جلو روشنش کرد و گفت: با این می شه دنیا رو دید هر جاشو که دلت بخاد. بعد یه کم باهاش ور رفت که دیدم داره ایران رو نشون می ده بعد گفت حالا خوب نگاه کن. آدما رو ببین که تو این خاک مقدس دارن چی کار می کنن؟ همون سرزمین مقدسی که من و هزاران وجود نازنین برای سربلندیش جونمونو فدا کردیم. به صفحه تلویزیون خیره شدم. آدمها رو میدیدم که با روشهای پیشرفته ی دزدی از همدیگه میدزدن و به این کارشون هم افتخار می کنن. آدمها رو میدیدم که برای تفریح آبروی همدیگه رو خیلی راحت می برن. آدمها رو میدیدم که دل همدیگه رو خیلی راحت می شکنن. آدمها رو میدیدم که دروغ می گن تهمت می زنن دزدی می کنن و حتی کوچکترین صدایی از وجدانشون بلند نمی شه. آدمها رو میدیدم که فساد می کنن ظلم می کنن خیانت می کنن تجاوز می کنن آدم می کشن و خیلی هم راحت. آدمها رو میدیدم که ظلم می پذیرن سکوت می کنن عروسک دست مزدوران و فاسقان می شن و خیلی راحت از کنار همه ی زشتی ها و بدی ها رد می شن. آدمها رو میدیدم که همون کارهایی رو می کنن که همه ی شماها هم می بینید و شاید لازم نباشه همش گفته بشه هممون توی این جامعه ای که از تک تک ما ساخته شده زندگی کردیم و در خوب یا بد اون سهم داریم. می دونین این سحنه ها رو که دیدم دلم گرفت حالا دیگه منم مثل آرش غمگین شده بودم با هم یه گوشه نشستیم و به آسمون خیره شدیم. توی حال خودمون بودیم که یه دفعه یه صدای نعره مانند منو به خودم آورد رستم دستان بود یه نگاه با عصبانیت بهم کرد و گفت می دونستم این ورپریده تو رو هم مثل خودش می کنه پاشو بریم پاشو بریم برات یه حورالعین توپ پیدا کردم می خوام سرو سامونت بدم. چند لحظه بعد داشتم با رستم می رفتم و من با چشمانی اشکبار و دلی پر غصه فقط به یک چیز فکر می کردم. به حرفهای عمو رستم عزیزم و سرو سامون و داری راری رام داری داری داری داریرام....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 تیر1387ساعت 23:22 توسط سوتک |
|
|
دوروبرای دو سال پیش بود که من آخرین مطلب خودم رو توی وبلاگ سوتک نوشتم و بعد از اون در یک سانحه رانندگی در اثر برخورد با کوهی از مشکلات مردم! مردم نه، مردم! یعنی اینکه به ملکوت اعلا پیوستم! افتاد دیگه. به هر حال یه مدت مشغول سوال و جواب بودیم که خدا نصیب نکنه، که البته نصیب می کنه ها حواستون باشه، خلاصه گیر بازاری بود. روزهای اول اصلا اوقات فراغت نداشتم آخ آخ یه ضد حالی بود. ولی بالاخره یه پارتی پیدا کردیم کارمونو زود انجام دادن حالا دیگه زیاد سرم شلوغ نیست تازه یه کار هم پیدا کردم حقوقشم خوبه اما داد از دست گرونی اینجا هم ولمون نمی کنه می گن تو بهشت اوضاع بهتره ولی چه فایده به ما گفتن فعلا نمی تونین برین بهشت ما الان یه جایی هستیم که بهش می گن " مهمانسرای پا در هوا ". البته یه شانسی که من آوردم بیشتر بچه هایی که با من اومدن این دنیا اهل اینترنتن واسه همین هم یه تحصن کردیم خدا هم قول داد برامون اینترنت پرسرعت ردیف کنه البته نشد می گن به خاطر تحریم بوده آخه دستگاهاش رو از خارج وارد می کنن ولی به هر حال همین کم سرعتش هم فعلا کارمونو راه می ندازه. خلاصه دیگه تصمیم گرفتم دوباره وبلاگو راهش بندازم و تجربیات خودم رو در اختیار شما قرار بدم حال کنین. البته اینجا شیطون و برویچه هاش خیلی حال گیری می کنن هی اجناس مورد نیاز مردم رو احتکار می کنن، بچه های مردم رو گول می زنن، معتاد میکنن، قیمت زمین و مسکن و بالا می برن، دست به عملیات تروریستی میزنن، خلاصه هر طوری شده می خوان رضایت عمومی رو کم کنن، تازگی ها هم شنیدم می خوان دکل اینترنت رو بندازن. به هر حال اگه این شیطون، کاری به کار اینترنت ما نداشته باشه سعی می کنم مرتب آپدیت کنم. سرتونو درد نیارم امشب با آرش کمانگیر تو کافی شاپ رستم دستان قرار دارم، عجب بچه ی گلیه، حتما حرفاشو توی پست بعدی براتون می نویسم. پس تا پست بعدی برین حال کنین. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 11:34 توسط سوتک |
|
|
مولاي
من! خليفه كه
نيستي سلطان
هم فقط مظلومي،
مظلوم، همين! اما، اما مي شد می شد به جاي
پنج سال پنجاه سال حاكم
باشي مي شد كه شامات
را چون دنداني كند
و دور انداخت كه سهم بچه هاي
ابوسفيان باشد ودر امارت كوفه كاري هم به ابن "ملجم" و "قطام" داد مي شد هر
سال به هند و
پارس به چين و ماچين
دعوت شد سلطان
روم به افتخار حضورت
برپا كند چيزي شبيه همين
ضيافت هاي شام در تالارهاي
آينه و مرمر و پشت درهاي
بسته مي شد حسن و
حسين را با خود همراه كرد يكي وزير اعظم،
يكي وزير خزانه داري كل مي شد كاري
كرد كه جعده هم
مشاورت امور بانوان را عهده دار باشد يا كاره اي كه
زهر نريزد يا
نه! حكومت ايران هم
مي شد كه سهم حسن باشد حكومت عراق، سهم
حسين حتي مي شد عقيل
هم با حقوق ارزي آنروز به آندلس
فرستاد مي شد محمد
حنفيه هم سفير سازمان ملل
باشد مثل اين پسرخاله
ها كه تا هنوز و تا
هميشه سفيرند مي شد كنار رود
فرات كاخي سبز
ساخت براي تابستان ها
سري به بغداد زد بر بالاي كوه
ابوقبيس كاخي سپيد
داشت چيزي شبيه كاخ
سعد آباد شبيه كاخ ملك
فهد كاخي بلند تر از
خانه خدا مي شد كه بعد
خود به فكر پادشاهي
فرزندان بود مثل همين ملك
حسين و ملك حسن مثل همين
حيدرعلي اف و اف بر
دنيا... مي شد كه امام
علي بود و با همه دنيا
ارتباط داشت مثل همين امام
علي رحمانف مي شد با خانم
رايس دست داد مي شد انبان
خويش را پر كرد از شير مرغ تا
جان آدميزاد از وعده و وعيد
و افطاري داد از
بيت المال و جامه هاي اطلس
و ابريشم پوشيد با ميمون و سگ
بازي كرد و رقاصه هاي روم
را دعوت كرد با چشم بندي و
آتش بازي شب را به صبح رساند دربرجهاي دبي
سهم داشت دربازار بورس
دستي... نشست بالاي
تختي وكلاهي از
مرواريد و زربرسرگذاشت يا دست كم هر
روز يك اسب پيشكش قبول كرد يك شمشير
مرصع كه نام تو بر آن
حك شده باشد اين تحفه ها
ازهند است آن جامه ها از
روم آن فرشهاي
ابريشمين از ايران جشني بگير بگو
كه شاعران قصيده بخوانند شب را زود
بخواب كه كاترينا و
سونامي در راه است براي كندن
چاه به بردگان سياه
فرمان بده به شركتهاي چند
مليتي براي نان بردن
فرصت نيست اين را به
سازمان نان و غله بسپار اين وقت
شب نشسته اي و به
من لبخند مي زني مي دانم اين جور
شعر ها خوب نيستند اما مولاي
من! آن كفش هاي وصله
دار هم مناسب پاي حضرت حاكم نيست! (*)
آري آري مي
شد كه مانند معاويه
و قارون و فرعون و شاه و شاهنشاه و حضرت حاكم و عليا حضرت و جناب پادشاه معظم و عظيم الشان و چه و چه و
چه و مانند همه
دژخيم مردماني كه بهتر از من مي شناسيشان
آري مي شد شما
نيز همانند آنها بر استخوانهاي ما كاخهايت را
بسازي مي شد به ما
بفهماني كه ما از نژادي پستيم و شما از نژاد
خداياني مي شد به ما
بفهماني كه ما آفريده شده ايم براي آسايش
شما مي شد بد
بود بد مثل همه
چرا؟ چرا مولاي
من چرا خوب
بودي؟ مگر از خوب بودن
جز تنهايي حاصلي يافته اي؟ چرا ما را رها
نكردي؟چرا ؟ مگر از ما جز
جهل و نافرماني چيزي ديده اي؟ آخر
چرا؟ چرا مولاي
من!
راستي مولاي من
اين عكس را ديده اي؟ نگاه كن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 مهر1385ساعت 23:22 توسط سوتک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 مهر1385ساعت 10:14 توسط سوتک |
|